سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
346
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
خواهد كرد و در پيشگاه او محاكمه مىشويد . ( 1 ) ابن ابى الدنيا مىگويد : سپس ابن زياد مردم را در مسجد جمع كرد و بعد خطبه خواند و گفت : سپاس خدا را كه دروغگوى پسر دروغگو ؛ حسين و پيروانش را كشت ! عبد اللّه بن عفيف ازدى كه تا آن روز به مسجد نمىآمد چون يك چشمش را در جنگ صفّين در خدمت على ( ع ) از دست داده بود با شنيدن اين سخن از جا برخاست و گفت : اى پسر مرجانه ! دروغگوى پسر دروغگو تو هستى و پدرت آن كسى كه تو را والى كوفه كرده است ، اى پسر مرجانه ! آيا فرزندان انبيا را مىكشيد به گونهء فاسقان سخن مىگوييد ؟ ! ( 2 ) ابن زياد به مأمورانش گفت : او را بگيريد و عفيف شعار قبيلهء ( رمز مخصوص قبيله ) ازد را فرياد زد ، از مردان قبيله هفتصد نفر اطراف او جمع شدند و او را به منزلش بردند . آنگاه عمر سعد از مجلس ابن زياد به قصد رفتن برخاست در حالى كه بين راه با خود مىگفت هيچ كس مانند من از اين مجلس برنگشت كه اطاعت اين فاسق ، ابن زياد ستمگر پسر فاجر را كردم و حاكم دادگر را نافرمانى نمودم و خويشاوندى ارزندهاى را قطع كردم ، مردم از او دورى كردند و هر وقت به گروهى از مردم گذر مىكرد آنها از وى اعراض مىكردند و هرگاه وارد مسجد مىشد مردم بيرون مىرفتند و هر كه او را مىديد دشنامش مىداد ناچار خانهنشين شد تا كشته شد . ( 3 ) ابن سعد در « طبقات » مىگويد : مرجانه مادر ابن زياد به پسرش گفت : اى ناپاك تو پسر رسول خدا ( ص ) را كشتى ، تو هرگز بهشت را نخواهى ديد ، بارى ابن زياد همهء سرها را در كوفه به چوب نصب كرد و شمار آنها بيش از هفتاد سر بود و آنها نخستين سرهايى بودند كه پس از سر مسلم بن عقيل در كوفه ، نصب شدند . ( 4 ) عبد اللّه بن عمر ورّاق در كتاب « المقتل » مىنويسد : وقتى كه سر حسين ( ع ) را به حضور ابن زياد آوردند حجامتگر را دستور داد : از وسط سر ببر ، بريد و گوشت بنا گوش و نخاع و گوشتهاى اطراف آن را بيرون آورد ، پس عمرو بن حريث مخزومى از جا برخاست گفت : اى پسر زياد از اين سر به حاجت خويش رسيدى ، آنچه از آن افكندى به من ببخش ، گفت : آن را چه مىكنى ؟ گفت : آن را دفن مىكنم ، گفت : بردار ، پس آنها را داخل ردائى از خز كه بر دوش داشت جمع كرد و به خانه برد ، شستشو داد و معطّر كرد و كفن كرد و داخل